تبليغاتX
رویای سپید

























رویای سپید

امروز درد هایم را به زیر چرخ ویلچرم به ردپایم می سپارم و هر لحظه از آن دور می شوم  

درد ، همان احساسی که هر روز عشق را به قلب یخ زده ام یادآوری می کرد و من با اشک ان را از خود می راندم

نخستین بار با ناتوانی در دو پایم ریشه دواند من ریشه هایش را سوزاندم تا شاید به دیروز برگردم و افسوس که از آینده غافل شدم

دومین بار به نام تنهایی در من نفوذ کرد و من آن را بیماری دانستم و به دنبال درمان گشتم ، عاشق شدم که تنهاییم را درمان کنم و روزگار عشقم را همچون سیمرغ آرزوهایش به آسمان رویا راه داد و این بود سومین درد که همچون تازه عروسی با سه بار بله گفتن به هستیم وارد شد

امروز با تمام وجود فهمیدم این درد تنها بهانه ای بود برای رسیدن به آنکه دوریش درد را معنا می کند یعنی خدا

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 10:50 توسط نسیم|

این شعر رو وقتی از کتاب مهدی سهیلی خوندم به یاد یکی از عزیزانم افتادم که به تازگی از دستش دادم و هنوز بعد از حدود 31 روز یادش هر لحظه با اشک مهمون چشمامه

شاید هیچ کس نتونه اینقدر زیبا لحظه ی وداع با عشق رو توصیف کنه وداعی که مثل عشقای زودگذر دنیا با اراده ی خود انسان نیست و تا ابد عشق رو توی دل عشاق به شکل دردی که هم زیباست و هم زجر آور به تصویر می کشه

با تمام وجودم دلم می خواست اون بزرگوار هنوز زنده بود تا بهش بگم چقدر باور نبودش واسم وحشتناکه ، بهش بگم بر خلاف همه که فکر می کنند یادشو از قلبم بیرون بردم هر شب تا صبح به یادش اشک می ریزم تا شاید منو لایق بدونه و لحظه ای به خواب من پا بذاره

این روز ها ، این روز های استخوان سوز

پایان عمر عشق و آغاز جداییست

این لحظه ها ، این لحظه های مرگ پیوند

آخر نفسهای چراغ آشناییست

چشمت پر از حرف است و لبهای تو خاموش

سر می کشد از جان تو فریاد بدرود

من بر تو حیران ، بر تو گریان ، بر تو مشتاق

پا تا سرم سرد و نگاهم آتش آلود

در دیده ی مات تو آهنگ وداع است

ایوای من ، در این سفر باز آمدن نیست

ای جان من ، در چشم بیتابم نگه کن

تو می روی اما مرا جانی به تن نیست

تو می روی ، تو می روی غمناک غمناک

اما تو می خواهی که من گریان نباشم

تو می روی ، تو می روی ای گرمی جان

اما ز من می خواهی تن بیجان نباشم

در ماندگی از دیده ی من می تراود

جغد غریبی بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم ، ساقی بزمم تو بودی

بی روی تو می ریخته ، جامم شکسته است

تو ریشه بودی من درخت سبز بودم

با دوریت هر شاخه ام بی بار و برگست

اکنون که می بینم تو را در چنگ پاییز

در گوش من ، در جان من ، فریاد مرگست

می بوسمت می بوسمت ای تک مسافر

می بینمت بهر سفر پا در رکابی

جانا درنگی ، تا سپند اشک ریزم

بر آتش دل - از چه اینسان در شتابی ؟

من با توعمری همسفر بودم در این راه

در پیش پای ما بسی صحرا و دشت است

اما تو راهت را جدا کردی ز راهم

خواندم ز چشمت کاین سفر بی باز گشت است

رفتی ؟ برو ، دست خدا همراهت ای دوست

چون فرصت دیدار ، بیش از یک نفس نیست

تو می روی اما من آن مرغ خموشم

کاین باغ در چشم غمینم جز قفس نیست

این روز ها این روز های استخوان سوز

پایان عمر عشق و آغاز جداییست

این لحظه ها ، این لحظه های مرگ پیوند

آخر نفسهای چراغ آشناییست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:0 توسط نسیم|

گفتم که چه شد شیشه ی دل ، گفت

شکستم

گفتم که چرا ؟ خنده زنان گفت که

مستم

گفنتم که مرو از نظرم گفت که

بس کن

بس نیست که در سینه ی تنگ تو نشستم؟

گفتم که بیا عهد ببندد بتو « تنها

گفتا که همان گیر که او بست و شکستم

« تنها »

رباعی از عطار

گفتم دل و جان در سر کارت کردم

هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی؟

آن من بودم که بیقرارت کردم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 14:39 توسط نسیم|

به که باید دل بست

به که شاید دل بست ؟

سینه ها جای محبت ، همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را

گرم ، پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر

قدمی ، راه محبت پوید

خط پیشانی هر جمع ، خط تنهاییست

همه گلچین گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بی فردائیست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد

حیله ای پنهانیست

زیر لب زمزمه ی شادی مردم برخاست

هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

خنده ها می شکفد بر لبها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

از وفا نام مبر، آنکه وفا خواست ، کجاست؟

ریشه ی عشق ، فسرد

واژه ی دوست ، گریخت

سخن از دوست مگو ، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

دست گرمی که زمهر

بفشارد دستت

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند

بنگرش ، لیک مبوی

لب گرمی که ز عشق

ننشیند به لبت

به همه عمر ، مخواه

سخنی کز سر راز

زده در جانت چنگ

به لبت نیز ، مگوی

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن ، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی

درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم

آب شو ، « آه » مگو

دیده بردوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه ی زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه ی نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و تست

سکه ی صد رنگ است

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه ی زرد

و همین سکه ی سیمین سپید

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند

گفته ام با دل خویش :

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

«خویش» در راه نفاق

«دوست » در کار فریب

«آشنا» بیگانه

شاخه ی عشق ، شکست

آهوی مهر ، گریخت

تار پیوند ، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست؟

مهدی سهیلی - 28 اسفند 1350

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:32 توسط نسیم|

سلام خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم و قصد نداشتم دیگه مطلبی توش بزنم اما دوباره تصمیم گرفتم آپلودش کنم البته با مطالبی کمی متفاوت تر از قبل

می خوام اولین مطلب رو در مورد پهلوون بزرگ کشورمون یعنی روح الله داداشی بزنم که حدود چهارده روز پیش با بی رحمی تمام از پیش ما رفت ، بزنم.

توی این چهارده روز هر روز وقتی می اومدم اینترنت تا خبر جدیدی از این اتفاق ببینم با موجی از شایعات و نظراتی رو به رو می شدم که واقعا اشکم در می اومد . نمی دونم چرا بعضی از ایرانی ها عادت کردن که برای بالا بردن آمار بازدید سایت هاشون هر چیزی که به ذهنشون می رسه رو بنویسن برای مثال همون روز های اول شروع کردن با بازی با احساسات مردم با حرفهایی سعی کردن شخصیت این قهرمانو زیر سوال ببرن بدون اینکه شناختی ازش داشته باشن . توی یه فوروم خوندم نوشته بود پهلوونی به زور بازو نیست و این حرف رو به روح الله داداشی نسبت داده بود حالا من این سوالو می پرسم از کسی که این نظرو داده بود که شما کی دیدین این پهلوون از زور بازوی خودش برای آزار مردم استفاده کرده باشه تمام کسانی که روح الله داداشی رو می شناسن می دونن این شخص نمونه و الگوی اخلاق بود و تمام مشخصات یه مرد کامل رو می شد توی وجودش پیدا کرد . شایعاتی در مورد نحوه ی کشته شدن روح الله شنیدم بعضیا سعی می کردن تقصیر کار توی این حادثه جلوش بدن آخه برای چند لحظه فکر کنید چطور مردی با این اخلاق و با این روحیه می تونه به چند تا بچه آزار برسونه و یا در گیری پیدا کنه مخصوصا در گیری فیزیکی . توی یه سایت فیلمی از برنامه ی فیتیله دیدم که نوشته بود همراه با پسرش بوده چرا وقتی از چیزی اطمینان ندارین از سایتای دیگه کپی می کنید و می زنید روح الله داداشی بچه ای نداشته من سعی کردم به این سایت ها تذکر بدم که اصلاحش کنند اما متاسفانه این کار رو نکردن . خدا رو شکر برادر بزرگوار ایشون علی داداشی تمام این شایعات رو تکذیب کردن اما باز هم داریم این شایعات رو توی سایت ها می بینیم خواهش می کنم دیگه این حدس ها و نظرات شخصی را تمومش کنید این حادثه نکته ی مبهمی نداره سعی نکنید پیچیده جلوش بدین

روح الله داداشی نه فقط توی رشته ی ورزشیش بلکه توی اخلاق و زندگی شخصی هم قهرمان بود . هنوز هم باورم نمی شه که رفته هنوز هم منتظرم توی تلویزیون ببینمش امیدوارم قاتلای این پهلوون به بدترین نحو کشته بشن چون فقط دار زدن واسشون کمه گر چه می دونم خدا خودش مجازاتشون می کنه روح الله داداشی برای همیشه جاودانه شد و عشقش برای همیشه توی قلب مردم دنیا هک شد

در آخر این فاجعه رو به خانواده ی محترم ایشون مخصوصا علی داداشی تسلیت می گم و از خدا می خوام به ایشون صبر بده تا این درد بزرگ رو تحمل کنند

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 12:14 توسط نسیم|

كاش مى شد به تو گفت

سال ها پيش ازين ، در بهارى زيبا ، در غروبى غمگين ، در سكوتى سنگين ، ما بهم برخورديم ، من براى دل تو ، تو براى دل من ، آن بهار زيبا ، تو هزاران فتنه در نگاهت  خفته ، من بدنبال نگاهت ، به بلا افتاده .

روزها از پى هم ، تو جدا از من و فارغ از غم ، من و غم دست بهم ، از گذرگاه زمان ميگذريم . تو سراپا شادى ، غرق در نشئه اين آزادى ، غافل از سلسله بند نگاهت بودى ، كه در آن اين دل بيچاره من ، در بهارى زيبا ، از غروبى غمگين ، بى خبر گشت اسير .

من در انديشه زيبايى آن فصل بهار ، در زمستانى سرد ، با دلى رفته ز دست ، زير لب مى گويم ، كاش مى شد به تو گفت ، كه تو تنها سخن شعر منى ، كاش ميشد به تو گفت ، كه تو تنها از براى دل نوميد منى ، كاش ميشد به تو گفت ، تو مرو دور مشو از بر من ، تو بمان تا كه نميرد دل من .

حيف ميدانم من ، كه تو يكروز همانگونه كه بود آمدنت ، در بهارى زيبا ، در غروبى غمگين ، دل مجنون مرا ، كه بپايت بنشسته است باميد وصال ، زير پا مينهى و ميگذرى

   ازم . نيما

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 14:57 توسط نسیم|

شب بود اما خورشید می تابید افق توان کشیدن بار غم دریا را نداشت به اندازه ی خستگی موج های در هم شکسته ی دریا آه در دل داشتم .

دلم در آتش تنهایی می سوخت . آن را به دست ملایم ترین جریان دریا دادم . لحظه ای از تپش دست کشید . نسیمی در تمام وجودم رخنه کرد . برای اولین بار ستاره ی تقدیرم با برق آرامش درخشید دلم را به دست باد دادم و با خنده ای احساسم را بدرقه کردم . این تنها راه نجاتم بود . دلم تا عمق دریا رفت بی خبر از اینکه رویاهایش شنا کردن را نیاموخته بودند و در آخرین لحظه ی آرزویش تنها امید و نفس زندگیش را به دست پری هوس هایش دید .

شکست عهد من و گفت : هر چه بود گذشت               به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید                          بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

(ایرج دهقان)

لحظه ها می گذشت برای او تنها لحظه بود ولی برای من شمارش معکوس آخرین اشک های زندگی .

چند لحظه بیشتر نگذشت باز با سوز دروغ هایش بازگشت اما افسوس دیگر دلی نبود تا در هوای او واژگون شود .

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره اش دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را دلی در این صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

چز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیباییم

تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود ( اولحسن ورزی)

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 13:55 توسط نسیم|

 

امروز چند تا از نقاشی های Alexei Antonov که خیلی دوسشون دارم رو واستون گذاشتم و در اولین فرصت زندگینامه ی این هنرمند بزرگ رو می ذارم امیدوارم مثل من از این آثار لذت ببرید

Alexei Antonov

Alexei Antonov

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 14:10 توسط نسیم|

 

حس غریب

چه شد قلبم کجا گم شد پناهت /چه آمد بر سر صبر و قرارت

چرا یک شب ره صد ساله رفتی / چه شد از یاد بردی درد هایت

تو که درد شکستن را کشیدی / به هر شادی رسیدی دل بریدی

تو حتی با امید و صبرو طاقت / ز آغوش کسی عشقی ندیدی

چرا تنها دوباره دل سپردی / مگر از عشق و حست غم نخوردی؟

ولی دانم که از تنهایی شب / به ماهی بی ستاره تکیه بردی

به ماهی که امیدی نیست شبها / به خاطر آورد چشم ترت را

بترسد از طلسم ابر عشقت  /بمیرد حس او  در آسمان ها

دلم آنقدر با حست غریبی / که چشم او شده تنها دلیلی

نمی دانی کجا مانده نگاهش / ولی در انتظارش می نشینی

نسیم - ۷/۱۳۸۷

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 13:58 توسط نسیم|

 

تا نفس هست بياد تو بر آيد نفسم

ور بغير تو بود هيچ كسم هيچكسم

تو بخوبى و لطافت چو گل و آبى و من

با گل و آب در آميخته چون خار و خسم

كى بود كى كه بوصلت رسم اى عمر عزيز

ترسم اين عمر به پايان رسد و من نرسم

سخت بيمارم و غير از تو هوس نيست مرا

به عيادت بسرآ تا بسر آيد هوسم

اى صبا بلبل مستم ز گلستان وصال

بوئي آخر بمن آور كه اسير قفسم

كار سلمان چونى افتاد كنون با نفسى

بر لبم نه لب و بنواز چو نى يك نفسم

سلمان ساوجى

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:38 توسط نسیم|


آخرين مطالب
» درد
» وداع
» آوای دل
» یه که باید دل بست؟
» روح الله داداشی جاودانه شد
» كاش مى شد به تو گفت
» دریا
» Alexei Antonov
» حس غریب
»

Design By : Pichak